... در تدارک جشن قدم 3 ...
...با اینکه دوباره چند وقتیه شبها بد می خوابیو بد اخلاقی می کنی اما امشب هم خودت خوب خوابیدی و هم من تونستم خوب بخوابم...
ایشیطون ، نکنه واسه اینکه جشنت خوب برگزار بشه باهام راه اومدی؟؟؟؟؟

پس اگه این طوره باید تا آخر شب باهام راه بیای...
به نام خداوند توانا
-
در تدارک جشن قدم ٣ ٣٠/٠٧/١٣٩1
اخیش چه خواب خوبی بود....
با اینکه دوباره چند وقتیه شبها بد می خوابیو بد اخلاقی می کنی اما امشب هم خودت خوب خوابیدی و هم من تونستم خوب بخوابم...
ایشیطون ، نکنه واسه اینکه جشنت خوب برگزار بشه باهام راه اومدی؟؟؟؟؟

پس اگه این طوره باید تا آخر شب باهام راه بیای...

ساعت ١٠:٠٠ بود که از اتاق خواب با رادین جونم بیرون اومدیم و به انجام مراسمات معمول ؛ یغنی چند بار روشن و خاموش کردن برق راهرو و تعویض پوشک رادین پسری و سشتن دست و صورت خودم و رادین و خوردن صبحانه پرداختیم ...
بعد از اون هم مدتی تاب بازی کرد رادین...

رادین که مشغول باری با ایباب بازیهاش شد ، ازفرصت اسنفاده کردم و مشغول انجام کارهای تزئینی جشن رادین شدم...
به نظرم تم "کفش دوزکی" مناسب جشن قدم بود واسه همیت از این تم استفاده کردم...


بعد از مدتی رفتم و به مامان حاشی تلفن کدم و دعونشون کردم ...
دو شبی بود که مامان حاشی اینا میخواستن بیان خونمون و ما نبودیم و این بهانهایی بود تا بگم بیان...
اما نگفتم جشنه تا یه وقت کادو نیارند...
فقط گفتم آش رشته می پزم تا دور هم بخوریم ...
.gif)
بعد به ابا احمد زنگ زدم که اگه وقت داره بیاد و بریم کیک بخریم ....
بعد از خوابیدن رادین دوباره مشغول کارهای تزئین جشن شدم ....

ساعت ١٢:٠٠ بود که بابا احمد اومد دنبالمون... ما هم تقریبا حاضر بودیم و رفتیم پائین ...
چلوی در بودیم که عمو مجتبی بهم زنگ زد...
بعد از حال واحوال ، راه رفتن رادین رو تبریک گفت و گفت کی خوام براش یه بیته پوشک بگیرم چه مارکی بگیرم و چه سایزی ....
من هم نه تعارفی نه تشکری گفتم بهت اس میدم...
بعدا خودم از کارم خندم کرفت و با خودم گفتم حالا عمو یه تعارف زد من چرا اینقدر زود قبول کردم ...
اول به سیرینی فروشیه سر کوچمون رفتم تا سه بار دیگه شانشمو واسه سفارش کیک مدل کفش امتجان کنم ولی باز تیرم به سنگ خورد و کیک پز قنادی نبود...
چاره ایی نبود ، با بابا احمد رفتیم و ما بقی خرید هامو هم انجام دادم ...
تو راه به ذهنک رسید به عمو مجتبی بگم به جای پوشک واسش ماشین بخره تا هم یادگاری بمونه ازش و هم سه چیز متفاوتی با دفعات قبل داشته باشه ...
عمو هم قبول کرد ...

از بیرون که اومدیم ساعت ١:١٠ بود...
بابا احمد وسائل رو گذاشم و رفت...
رادین هم خوابش میومد
بعد از جابجا کردن وسائل شازده رو که خوابش میومد ، گذاشتم رو تخت تا لالا بکنه ...
و بعد به راند سوم کار تزئینات پرداختم...
و بعد از اتمام ساخت ، چشبوندمشون....





ساعت ٢:٣٠ بود که آش رشته رو بار گذاشتم ...
رادین پسری حدود ساعت ٣:٠٠ بیدار شد و تا آماده شدن ناهارش سالاد الویه رو که شب قبل آماده کرده بودم رو به شکل کفش کتونی درست کردم ...
کاهو ها رو شستم و جعفری رو تو آب خیسوندم و ...........
ناهارمون که حاضر شد و نوش کردیم واسه رادین CD گذاشتم تا هم آموزش باشه و هم سرگرمی و خودم سالاد درست کردم و جغفری خورد کردم و چند تیکه ضرفی که از ناهار مونده بود رو شستم و ................................. وای خسته شدم ...............واقعا خواهر نداشتن بد دردیه ....
و بعد هم بادکنک باد کردم و پسبوندم ............


بابا که اومد ، سریع رفت یه دوش گرفت و بعد حاضر شدیم تا مثلا دو تا عکس خانوادگی بیندازیم که دیگه نق و نوق رادین پسری شروع شد با هزار بد بختی ازش عکس انداختیم و چند تا هم با هم گرفتیم ............


و بعد از عکس بردمش تا بخوابه اما لج کرده بود و نمل خوابید...
امروزم که مهمون داریم باز بد خلقه ..........
خدایا خودت درستش کن ..........
من رفتم تو آشپزخونه و با رادین رو رو تاب نشوند یه 10 دقیقه ایی بازی کرد
بابایی می گفت دیگه بسه بیا بیرون اما مدام می گفتی اوووووووووووووووووم یعنی ادامه بده ، بازه تابم بده
چند دقیقه بعد دیدم صدات نمیاد و بابایی همزمان صدام کرد ....
اومدم دیدم از شدت خستگی خوابت برده رو تاب .......
با بابایی به زحمت بیرونت آوردیم و گذاشتمت سر جات تا بخوابیییییی....


بعد از خوابیدن رادین جون هم من و بابایی به کترهامون رسیدیم .............




... در تدارک جشن قدم 3 ... 
